من امدم از سربازی مرخصی تا ۱۴ هستم بیاید از این که نمی تونم به همه سر بزنم
عفم کنید در اصرع وقت به همه سر می زنم
پرنده را دوست دارم نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرین نفس
زندگي شهد گل است زنبور زمان مي خوردش آنچه مي ماند از آن عسل خاطره هاست...
گه بگي دوستم نداري جوجو مي شم ميرم تو باغچه و اونقدر جيك جيك ميكنم تا پيشي بياد منو بخوره
عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ....ا از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز ....ا با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش ....

اینم یه شعر از پادگان
تو تا مختصر جان بگیری کند جان مختصر بیچاره مادر
به مکتب چون روی تاباز گردی بود چشمش به در بیچاره مادر
نبیند هیچکس زحمت به دنیا ز مادر بیشتر بیچاره مادر
تمام حاصلش از زحمت این است که دارد یک پسر بیچاره مادر

غلت کردم به عجب شیر امدم من به پای خود به زندان امدم من
نگو عجب شیر بگو ویرانی غم که سربازش ندیده رنگ ادم
چرا مادر مرا بیست ساله کردی به دور پادگان اواره کردی
بگفتی که سربازی دو ساله ندونستم که عمر یک جوانه
بمیرد انکه خدمت را بنا کرد تمام مادران را چشم به راه کرد




